تبليغاتX
کوله پشتی

Image and video hosting by TinyPic

کوله پشتی
4 نفر 4 کوله 1 وبلاگ
2 جنس 4 فکر 1 نتیجه

دلتنگم ولی...

آسمان غمگین است و ابرها گریان. دل من تنگ است و تن ها بیدار.

در صفحه ی زندگی تنها یک حس برایم مانده . حس تلخ جدایی و مرا در تارو پود سختی هایش غرق کرده.

غزل های عاشقانه دیگر معنای بودنش را از قلبم ربوده و من در وادی یک احساس گمشده در تکاپوی بدست آوردن نشانی از وجودی هستم که دیروز معنای بی معنای غزل های امروزم بوده.

نگاه سردم بروی بلورهای برف می ماند و گم می شوم در سپیدی روزگار غریب بودنی ها.

هستی ام سرمای نبودن های وجودی را حس می کند که آغوش گرم زیستن را برای فردایم باز کرده بود و حال ..

آسمانم را می کاوم و در پی احساس غریبی که هر لحظه بیشتر با وجودم انس مي گيرد سرگردان ابرهاي مه زده ي سقف بي روزن زمين می شوم ... کاوش از براي پديدار شدن احساسات خفته اي كه در لابلاي نيلوفرهاي خسته ي مرداب جاي گرفته ... از براي رسيدن به حس ستايشي كه در آواي پرندگان نغمه خوان به شكرانه ي پروازشان در افق هاي دور رهنمود آفريدگارشان ميكنند.

از براي حس تقدس برگ هاي خشكي كه سر تعظيم براي درخت هستي اشان فرود مي آورند... از براي ماهيان عاشقي كه در مهتاب نقره فام شب هاي نقره اي خودشان را غرق در بيكرانه ي آبي زندگي اشان مي كنند...

از براي حس ستايش آفريده ي مهتاب شب هاي بي فروغ ام..

قدم هايم را در بيراهه هاي وحشت می گزارم و با دلي آكنده از غبار اندوه هنگامه هاي فراموشي خاطرات ام را به ردي از گذشته ام رهسپار مي كنم ...

دستان سردم را به سوي عرش رهنمون مي كنم تا ابرهاي دلم را براي رسيدن آخرين رنگين كمان وصال در بيكرانه ي آبي آسمان جا بگذارم..

نویسنده ستاره در 4:27 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
من تو را می خوانم...

حجم انبوه زمان بر سر شانه شب

دل بي مايه آب نگران چشم خيس ماهي

نگران دل بارون زده ي پهناي بودن بيد

سايه ها بي ترديد

از پي وصال جسماني اندام نحيف

مي روند در دل خورشيد

 

و صداي من و سربرگ هاي خزان ديده تابستان درون

هاله وجودي در بود و نبود  

دردل شب هاي كبود زير گنبد هاي نمور

جاده اي در افق و نگاهي چشم در راه

آب ها آينه ها مي خوانند بيا از پس دروازه هاي دور فردا

 

تو بزرگي مثله دريا مثل جنگل اون درخت پير

تويه كوهي در دشت

در دل شنيده هاي سرگذشت در شب و نگاه شب گذشت

برپروبال كبوتران بي پرش جرئت پروازي تو، خود پروازي تو

 

كودك تشنه عشق آتش يك گريه درنگاه نگران زن

وبه دنبال يك احساس لطيف به زلالي عطش در نهاد كودك

من تو را مي خوانم درصبا در شعاع گوشواره باد

من تورا مي خوانم،مي خوانم من تو را

نویسنده ستاره در 9:51 قبل از ظهر | موضوع : شعر وادبیات | + |
سلامی چو بوی خوش آشنایی

نگاه را به لباني مي نشانم كه در انتظار شنيدن اولين كلام براي شروعي ديگر از نوبودن زمزمه فردا را در گوش باد رهسپار مي كند.

شروعي ديگر از صفحه هستي.تقويمت را نگاه كن و ارقام ديروز را به دست باران بسپار تا با قطرات اش آهنگ بودن را بر لبان گلها بنشاند.

بگذار صداي گذر زمان در گوش هايت جاري شود و بنوازد هرانچه را كه تو در انتظار شنيدنش نبودي. و تو جاودانه هاي وجودت را نثار قدوم هميشه گذران زندگي كن. تا بماني در ذهن فردايي كه شايد فقط سايه هاي قامت يار در جلد خاطراتش مانده باشد.

شروعي ديگر از پس خاطرات ديروز و تجربه هاي فردا به غرامت چند صد روز دوري از تو.

نویسنده ستاره در 3:10 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
آزادی مجازی....

و باز به نام الله.یگانه معبود هستی بخش.

انعکاس سکوت فریادها در فضایی مجازی. اعتراض به زندگی....

صدای آدمیانی که سکوت شان آسمان را گرفته و فریادشان بر پشت پنجره های بسته ی مجازی اسیر مانده.

صدایی به گوش نمی رسد.هرچه هست فقط انعکاسی از ناگفته هایی است که دمی جرئت دادن آوای درونش را به واژگانش ندارد.

پس فریادت را خاموش نگه دار تا شب های غیر حقیقی ات را به خاموشی نکشانی . انسانیت را گم کرده ایم مثل خودمان.مثل دیروزمان.مثل فردایمان

فریاد نکش بر صفحه های غیر بودنی که فقط اسمی از خودت را می توانی نظاره گر باشی .فریادت را بر واقعیت هایی رهایی بده که هستی ات را نفس ات را لمس کنند و با تو یکصدا شوند.

دستانت را بسپار به حقیقت رهایی. براق های خشم سینه ات را در نفسی جاری کن که هوایی برای فریاد داشته باشد. خشم نگاهت را بر صفحه هایی جاری کن که صفحه های فکرت را با غیرت اصالت خوانا باشند. قدم هایت را در راهی سایه گستر که نگاهی به دنبال رد خاک های به جا مانده از گام های استوارت در کنکاش باشد.

حق را عدالت را طرق بزرگمرد عالم را نه در پشت پنجره های بسته ی مجازی، در آسمان شفافی جاری ساز که پرنده هایش جرئت پریدن را از بال های خسته شان دریغ کرده اند.

حق آزادی را در واقعیت بودنت کاوش کن نه در اسارت مجازی بی حضورت.

نویسنده ستاره در 10:50 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
به دنیا بگویید بایستد.

صدای ضربان قلب ابلیس را که در پیکره ی وجودش ریشه دوانیده بود می شنید و با خشمی فراتر از براق های خشن آسمان به ندای قلبش پشت کرد و صدای نفس سرکش اش را با آهنگ کلامش همگون کرد.

دنیای سیاه مجازی اش را نثار نیلگون دنیای حقیقیت زیستنش کرد و هیزم های خشک احساسش را فنای آتش کینه اش می کرد.

چشمان خمارش با رنگ حیات جاری در رگ هایش درآمیخته شده بود و پرتوهای فرّار پیرامونش را نمی دید.

گاهی اندیشه ای سپید سیاهی گرفته بر روحش را نوازش می داد و باز به غفلت انسانیت فرو می رفت.افکارش همه یک جهت یافته بود و راهی به بیداری وجدان نهفته اش روا نمی داشت.

خنجر مرگ را در دستانش می چرخاند و به بزرگ دنیایش، بدون وجود انسان کنارش می اندیشید.برق برّان خنجر چشمان خورشید را به تاریکی فرا می خواند.

دمی بیش نمانده بود .تصور خشن دنیای اکنونش و خیال بزرگ دنیای فردایش.لرزش دستانش را حرارت نفس هایش لمس کرد و چشمانش را بروی اکنونش بست و تنها یک لحظه و بعد ....!!!!

و بعد ساخته شدن دنیای بزرگ فردایش با غضب ها ، خشم ها و کینه های سرکش سینه اش.

نویسنده ستاره در 1:40 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
ایران در عصر جاهلیت

ایران در عصر جاهلیت

 

امروز که برای امتحانات ترم کتاب تاریخ اسلام رو میخوندم قسمتی از کتاب برام جالب بود(تاریخچه و مفهوم جاهلیت).اولین فکری که بعد از مطالعه این بخش به ذهنم رسید شباهت ایران امروز با شبه جزیره عربستان 200 سال قبل از ظهور اسلام بود...بخش هایی از این مطالب رو براتون می نویسم تا شما هم نظرتون رو در این باره مطرح کنید...

 

 تاریخ جاهلیت و مفهوم آن

واژه جاهلیت از ریشه جهل است ولی از کتب لغت بر می آید که مراد از آن تنها نادانی نیست و حماقت و سفاهت و بی خردی را نیز در بر می گیرد.قرآن کریم نیز جاهل را پیوسته به معنای نادان نمی داندواز برخی آیات استفاده می شود که هر انسان متکبر و خود رای جاهل است.

 

واژه جاهلیت نخستین بار به وسیله قرآن و در خصوص زندگی مردمان قبل از بعثت به کار رفته است.از این رو برخی حدود زمانی روزگار جاهلیت پیش از اسلام را 150 تا 200 سال قبل از بعثت و محدوده مکانی آن را شبه جزیره عربستان دانسته اند.

 

چهار مصداق روشن جاهلیت در قرآن کریم عبارت است از:

 

1.پیروی از حکم و حکومت ناحق.رفتار خلاف قانون الهی ومبتنی بر هوا و هوس وروی گردانی از دستورهای الهی که مورد نهی قرار گرفته است(حکم الجا هلیه)

 

2. بی توجهی به وعده و وعیدهای خداوند و بداندیشی درباره افعال الهی که درباره گروهی از یاران پیامبر است که با اکراه و نفاق در جنگ احد شرکت کرده بودند(ظن الجاهلیه)

 

3.بی پروایی زنان در جامعه و نمایاندن زیور و آرایش های زنانه که در هشدار به زنان پیامبر و جلوهگری آنان است(تبرج الجاهلیه)

 

4.تاکید بر خواسته های نابجا.تعصب درباره آگاهی های ناچیز و جانبداری بی دلیل از عقاید و اندیشه ها(حمیه الجاهلیه)

 

  

به نظر میرسه تمام خصوصیاتی که در قران ذکر شده امرو زگربیان گیره ایران شده. پس چطور سرانه دولتی و رهبری با اطمینان کامل میگویند این حکومت تنها حکومت حق بر روی زمین  است!!! .این چه اسلامیست که ارمغانش برای ایران جا هلیته 200 سال پیش از بعثت پیامبر بوده.ما حداقل هزار سال پس رفتیم .

 

نویسنده حسین در 0:38 قبل از ظهر | موضوع : سیاسی و اجتماعی | + |
چرند و پرند های وزیر بازرگانی

روزنامه همشهری 22/ 3 87 : وزیر بازرگانی دولت احمدی نژاد که خودش هیچ گونه تاثیری در بهبود شرایط حاکم اقتصادی نداشته است در تازه ترین و مضحک ترین اظهار نظر و ارائه راه حل گفته است که : اگر مردم گران خریدید پول اضافی را از فروشنده برای گرفتن حقتان بگیرید.

واقعآ برای این کشور و رییس جمهور و مردمش باید تاسف خورد که اینقدر کوته فکر هستند.

بجای حل کردن مشکلات مردم نشستن تو اتاقاشون حرف مفت می زنند . آخه یکی نیست بگه مرد حسابی این همه شعار یه ذره هم عمل می خواهد ..

این از مسکن که خریدنش برای ما جوونها شده یه رویای  دست نیافتنی...مواد خوراکی ...پودر لباسشویی و...گوشت.... مرغ ..

خلاصه اینکه این جمله وزیر بازرگانی بی لیاقتی وی را در مهار گرانی وتنظیم بازار نشان می دهد و همچنین اینکه دولت نمی تواند با گران فروشان برخورد کند در ضمن اینو هم بگم اگه منم حقوقم ماهی 1000000 بود اصلا برام مهم نبود که چی گرونه و چی ارزونه

                                                                    یا علی

نویسنده مرتضی در 1:44 قبل از ظهر | موضوع : سیاسی و اجتماعی | + |
ایران

ایران کشوری کلنگی بدون آب و برق و گاز به فروش می رسد .

تابستون که می شه کمبود آب داریم زمستون که می شه مردم باید در مصرف گاز صرفه جویی کنند تا برن بهشت نه اینکه ما کمبود گاز داریم ......برق برای چی هی می ره هی میاد  .....خدا ازشون نگذره .....

یه کاری کردن که مردم همش درگیر با مشکلات باشن ... دولتی که نمی تونه قیمت برنج و مواد شوینده را در حدی نگه داره به چه دردی می خوره ....از رییس سازمان ملی جوانان بگم که خیلی قشنگه : اول اینکه به نظر شما این سمت مهمه یا نه ؟ اگه مهم نیست چرا 3 تا محافظ داره ؟ اگر هم مهم نیست چرا 3 تا محافظ؟ نمی دونم چرا این جمله 2 بار تکرار شد شاید جمله مهمی باشه ؟؟....

مگه این آقا کیه ؟ یا چیکارس ؟ یا شغلش چقدر مهمه ؟.....

به گفته این آقا 12 میلیون جوان مجرد در آستانه ازدواج داریم ؟ یعنی 6 میلیون ازدواج ......صندوق مهر رضا 4 میلیون وام می ده ...خیلی خوبه ....مگه نه ؟ در نگاه اول خوبه ولی مگه با 4 میلیون می شه ازدواج کرد ....به فرض اینکه بشه....ارزونی داره بیداد می کنه پس با 4 میلیون که خوبه باید با 2 میلیون هم بتونی....

خوب با توجه به این وام قشنک این صندوق باید عددی معادل 24000000000000 تومان وام بده .....از کجا میاره وام می ده .....

بیکاری  ... فقر ....فحشا ...فساد اقتصادی....دروغ .....دولت نالایق .....مردم مرده ...دیگه  کمترین مطالباتشون که زندگی راحته هم فراموش شده ....تا کی باید تحمل کنیم ....

نویسنده مرتضی در 11:16 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
آفرینش زن
 از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد
.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند
.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند
.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود
.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند
.
و شش جفت دست داشته باشد
.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد
.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند
.
-
اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها
.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله
.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان
.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد
!!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد
.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد
.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد
.
خداوند فرمود : نمی شود
!!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم
.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد
.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد
.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی
.
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد
.
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد
.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد
.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است
.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش
.
فرشته متاثر شد
.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند
.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند
.
همواره بچه ها را به دندان می کشند
.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند
.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند
.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند
.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند
.
وقتی خوشحالند گريه می کنند
.
و وقتی عصبانی اند می خندند
.
برای آنچه باور دارند می جنگند
.
در مقابل بی عدالتی می ايستند
.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند
.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند
.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند
.
بدون قيد و شرط دوست می دارند
.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند
.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند
.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند
.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد
.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد

کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند
.
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
.
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
...
نویسنده آتوسا در 0:49 قبل از ظهر | موضوع : همه چی از همه جا | + |
عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله
گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود
سوال این بود
معنی عشق چیست؟

نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟

وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله

مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله

عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله....

 


ادامه مطلب
نویسنده حسین در 0:26 قبل از ظهر | موضوع : عشق وعاشقی | + |
اگر لیلی نبود
خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .

 مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .
ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد .
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .
خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود

نویسنده آتوسا در 2:28 قبل از ظهر | موضوع : عشق وعاشقی | + |
اندیشه ی یک رویا

درست مثل همیشه .... همون لحظه که دخترک می خواست انار در دستش را بهم بده بلندترین موج خاطره اومد و اونو با سبدش برد ...  و دوباره من دوان دوان به دنبال او.....  و باز در آخر  راه رسیدم به ..................... به چی !!! هیچوقت نفهمیدم که آخر راه به چی می رسم شاید اصلا به چیزی نمی رسم و هر چی هست فقط یک فضای نامحدود یا  تصوری است خیالی که شاید خیلی ها اسم تفکارات را رویش گذاشته باشند، شاید هم ............« اندیشه »

و این میشه رویای هر شب و هر شب و هر شبم تا شاید یکبار ، یک شبی برسم به قعر اندیشه و غرق بشم در خطوط روشن یک فکر... مهم نیست که به چی فکر می کنی مهم اینه که توش غرق بشی و شب به امید دیدن رویای روشنی های فکرت سر بر بال فرشته ها بذاری.....

و جشن بگیری شبی را که تا سحر به دنبالش در خواب و خیال می گشتی و بعد از گذر از رویاهای شبانه سپیدار صبح و سلام خورشید تو را به وجد می آورد که آری ! زندگی همین رویاهای شبانگاهی است که گاهی آمیزه وجودت میشه....

دیگه برات فصل سکوت بی معنی میشه ... این بار اندشیدن برات معنی می گیره و در تاریکی های ذهنت می گردی به دنبال رویای فانوس ساحلی دریای دلت... و مستانه ترین فریاد ها را سر بر می آوری وقتی که در تاریکی شب  رویاهات ، می یابی آن چه را که در روشنایی روز نیافتی و این بار وجودت را رها می کنی تا برسی به هر آن چه که می خواستی...

و شاید رسیدن  به اوني که انتظارت را  می کشد و نگاه منتظر و مشتاق  تو برای دیدن درخشش ستاره های چشمانش و این بار سخت در آغوشش می کشی تا نفس هایت بازدم نفس هایش شود.....  ولی باز می رسی به انتهای رویا ، انتهایی که در قعرش هیچ چیز دیده نمی شود جز یک تفکر ، یک اندیشه ....... و دوباره به امید رویای شبانگاهی دیگر زندگی ات را از سر می گیری....

باز هم رویا و رویا تا شاید این بار خودش را ببینی .... اما نه در عمق فکرت و اوج یک رویا....  و در این هنگام است که به حقیقت می پیوندد رویاهای هر شبانگاهت .....

 و شاید از این پس در رویاهای شبانه ات برسی به آخر راه و ببینی هر آن چه را که من تا کنون نتوانسته ام ذره ای از روشنایی اش را درک کنم... و اگر چنین شد بدان این تنها ، رویای افکارت نیست حقیقت  وجودی دیگر ، هم هست که افکارش ، احساسش و هستی اش را به تو ارزانی داشته.

 این بار که دیدگانم را بر هم نهادم شاید دریای دل دخترک باشه اندیشه ام !!.... تا این بار من اون موج خاطره ای باشم که دخترک را با سبد انارهایش در وجودم غرق کنم .... دختری که شاید اندیشه شیرین ترین لحظه های دورم باشه!!!

نویسنده ستاره در 4:19 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
فرار مغزها یا مهاجرت نخبگان؟!؟!

در تکاپوی خیالی عمیق در ضمیر افعال گمگشته ام به دنبال جایی برای به بار نشاندن هجوم کلمات آشفته ذهنم می گشتم ...

صدای برخورد صاعقه های یک هجوم فرهنگی که از برای نیستی در ورای دنیای واقعی و اسارت در فضایی مجازی خودشان را فنا می کردند... و این است وضعیت اندیشه های فراوان مشتاقان علمی که  جایی برای تخلیه احساسات و تفکرات چند ساله شان را نیافتند.. و باز صحبت از رفتن به یک مکان مقدس و فراگیری هر آن چه را که خواهان یادگیریشان هستی و به بار نشاندن تفکراتی که زمینه ای برای رشدشان نیافته بودی... مکان مقدسی که تنها اسمی ازش باقی مانده است و بس ... تنها جایی که تعداد مشتاق علمش بیشتر از تعداد نیمکت های چوبی خاک خرده ی خاموشش است... و هر سال نیز افزون تر می گردد و خاک های نیمکت ها نیز بیشتر... چه بسا نیز افرادی که خاموشی نیمکت ها را روشن می کنند بعد ها هیزمی برای روشن نگه داشتن تفکراتشان نیابند و خاکسترهای ذهنشان آشفتگی های تهاجم های افکار دیروزشان را به سردی می کشاند و دیگر هیچ ذهنی برای بیداری نسل فرداها متلاطم نخواهد شد... و این چنین می شود که سردی روابط امروز جایگزین حرارت عواطف خود باوری دیروز می شود...

و باز صحبت فرار مغزها که الان مبدل یافته به معادل مهاجرت نخبگان.... و یک تغییر معادل کوچک فرهنگی چه دردی دوا می کند؟؟؟

نویسنده ستاره در 9:47 بعد از ظهر | موضوع : سیاسی و اجتماعی | + |
تردید....

او را به رویای بخار آلود و گنگ شامگاهی دور گویا دیده بودم من...

لالائی گرم خطوط پیکرش در نعره های دور دست و سرد مه گم بود.

لبخند بی رنگش به موجی خسته می مانست، در هذیان

شیرینش زدردی گنگ می زد گوئیا لبخند..

هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم،

از اعماق نومیدی صدایش کردم:

                                        (ای پیدای دور از چشم!

                                         دیری ست تا من می چشم رنجاب تلخ انتظارت را

                                         رویای عشقت را در این گودال تاریک آفتاب واقعیت کن!)....

                                                                                              (احمد شاملو)

 


ادامه مطلب
نویسنده ستاره در 2:44 بعد از ظهر | موضوع : شعر وادبیات | + |
پاسخنامه

با عرض شرمندگی از اینکه تا به حال خیلی کم نظر می دادم... چون فکر می کردم اگه قرار باشه ما 4 نفر بنویسیم و برای خودمون هم نظر بدیم زیاد جالب نباشه ....همچنین در ابتدای راه که من و حسین تصمیم به راه اندازی وبلاگ گرفتیم اهداف متفاوتی داشتیم یا شاید بهتر بگم من با دیدی متفاوت به حسین پیشنهاد ایجاد وبلاگ را دادم ....که گفتنش و نگفتنش به حال من فرقی نمی کنه ....باز هم عذر خواهی می کنم....


ادامه مطلب
نویسنده مرتضی در 0:35 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |